محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2510

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« پس چهرهء دشمنان نامرد را « در گرما گرم جنگ با شمشير بزن « تا به انصاف باز آيند . » ظبيان گويد : به خدا چندان ضربتشان زديم تا ما را با آبگاه واگذاشتند . محمد بن مخنف گويد : آن روز با پدرم ، ابو مخنف بن سليم بودم ، هفده سال داشتم و مقررى نمىگرفتم . وقتى مردم را از آب بداشتند ، پدرم گفت : « از پيش بار دور مشو » اما چون ديدم كه مسلمانان به طرف آب مىروند خوددارى نتوانستم و شمشير خويش را برگرفتم و با كسان برفتم و جنگ كردم . گويد : غلام يكى از عراقيان را ديدم كه مشكى همراه داشت و چون ديد كه مردم شام سوى آبگاه راه دادند با شتاب برفت و مشك را پر آب كرد و بازگشت ، يكى از شاميان سوى وى تاخت و ضربتى زد كه از پاى در آمد و مشك از دست وى بيفتاد . من سوى شامى تاختم و ضربتى به او زدم كه از پاى در آمد و يارانش شتابان بيامدند و نجاتش دادند و شنيدم كه مىگفتند : « بر تو ايمن نيستيم . » گويد : سوى غلام بازگشتم و او را برداشتم ، با من سخن كرد ، زخمى عميق برداشته بود ، مالك وى بيامد و او را ببرد و من مشك را كه پر آب بود برداشتم و پيش ابو مخنف بردم ، گفت : « از كجا آورده اى ؟ » گفتم : « خريده‌ام » و نخواستم قصه را با وى بگويم كه آزرده خاطر شود . گفت : « آب را به كسان بنوشان » گويد : و من آب را به كسان نوشانيدم ، دلم مرا سوى جنگ كشانيد و برفتم و به جنگاوران پيوستم و مدتى با حريفان بجنگيديم ، آنگاه آبگاه را رها كردند و شبانگاه آبگيران ما و آبگيران آنها بر آبگاه ازدحام كرده بودند و كسى كسى را آزار نمىكرد . هنگام بازگشت صاحب غلام را ديدم و گفتم : « مشك تو پيش ماست يكى را بفرست كه آن را بگيرد يا جايت را بگو تا برايت بفرستم . »